تبليغاتX

/* نقش تو

...

از آن زمان که بر این آستان نهادم روی

فراز مسند خورشید تکیه گاه من است

 مگر به تیغ اجل خیمه برکنم،ورنه

رمیدن از دولت،نه رسم و راه من است

...

جسارت قلمم را در درگاه ابدیت بپذیر و فقر خیالم را با غنیمت مهرت به بلندای سایبان

آسمان گردان.

غریبانه و عاجزانه از نگاهت تا سراپای وجودت را می ستایم،ای یار خراباتی من،از

من مرنج و روی مگردان که در هوای زمزمه ی فریاد دلت بی دل ترینم.

منه بی دل دیوانه وار سر سپرده ی غوغا ی بی کرانه هایت شده ام،آرامشی را نصیبم

کن تا در هوای دلم موج دلدادگی بی دل هیاهو کنان مهر و مه را در هم شکند و

ستاره باران شبهایت را به نظاره نشیند.


 

+ بدست گرفتن قلم Sat 24 May 2008 با قلم بی دل |

سلام

امشب حس غریبی در وجودم موج می زنه حسی غریب که آشکارا آشنای غربت خیال

 

گشته و مدام برای عبور از سرازیریه ابهام توهم را به تجسم وا می دارد.

 
 

با این حس غریب سالهاست که آشنای دیرینم امشب همان شبی است که برای

فرارسیدنش درپس ایام لحظه شماری می کردم شبی که یگانه ی من آغوش پر مهرش

را به وسعت بی کرانهها گشوده و مرا فرا می خواند تا طلب کنم آنچه را که طالبم.

 

چشمانم را در تاریکی خلوتم می بندم فروغ شعله ی شمع نیم سوز را حس می کنم

 

دستانم گرمای عجیبی دارند کاش می شد نور چشمانم را با این همه مهربانی و لطف

درآمیزم.

باز مثل همیشه دلم زمزمه کنان فریاد می زند...

یگانه ی مهربان من بهترین ها را برای یگانه هایت آرزومندم...در انتظارم ای

بهترینم ازانتظار آمدنش آسوده خاطرم کن و بی کرانه های وجودش را در برابر

دیدگانم ظاهر گردان.

+ بدست گرفتن قلم Fri 20 Jul 2007 با قلم بی دل |

سلام یگانه ستاره ی تنهاییم

دیشب آسمون بی قرار بود بی تابی میکرد هیاهوی دل من هم بی تاب این بی قراری ها بود.

کاش بودی و می دیدی زیر سقف این آسمون بی قرار من با این دل پر از هیاهو بی تاب وصال

 قدم زنان... نجوا کنان... نوای بی دل رو با اشک آسمون درآمیختم تا شاید به هوای شنیدن

صدای بارون از اون بی کرانه ها زمزمه ی غریبانه ی من هم به گوشت برسه.

رقصیدن روی زمین خفته ای که آسمون با باریدن قطره های اشکش سعی در بیدار کردنش

داشت و حس منزه شدن با اشکی که از دل آسمون سرازیرمی شد و موسیقی که نوازندش در

 اوج هنر کاینات رو ساز خودش قرار داده بود یاد سوز دلدادگی رو برام زنده می کرد.

دستانم را رو به بی کرانه ها بلند کردم و با فریادی که در هیاهوی باد و آب و خاک به

زمزمه ی کودکانه شبیه بود از یگانه ترینم آسمانی شدن دلها رو طلب کردم.

با همین حس غریبانه ی آشنا بود که قلم به دست گرفتم و بر روی برگه ای که نم دار شده بود

و کم کم داشت به مثال منو زمین خیسه خیس می شد بریده بریده نوشتم:

"قلم به سختی همراهیم می کنه... این یار همیشه آشنا دیگه با من غریبی می کنه...دستم ساز

بی وفایی می زنه انگار دیگه حس در آغوش گرفتن قلمو نداره.

کلامم...بیانم...نوای دل بی دلم...همرو یه جایی...یه گوشه ای...یه زمانی گم کردم...نه...نه

...شایدم فراموششون کردم...آره...مطمئنم...فراموششون کردم...باید برم...باید بگردم...

باید بخوام...بی شک...بی برو برگرد پیداشون می کنم!!!

دارم تو سیاهیه شب تاریک دلم دنبال روشناییه ستارت می گردم...بی معرفتا فانوس کوچیکه

دلمم ازم گرفتن...این نهایت بی رحمیه.

من موندم و تاریکی و بی دلی با یه کهکشان پیش رو...نه...توهم خیاله...خب چی بگم؟بهتره

بگم* شاید* اما می گن با هر* شاید* راهی* باید*...ولی من که دیگه باید ندارم...اصلا

میخوام با شاید به انتها برسم...یعنی می تونم؟!

می دونی چیه؟! من پستیه روحمو با بلندای ماوراء تحت هیچ شرایطی تعویض نمی کنم...

آره...تعویض نمی کنم...اگه قراره اینطوری قاب خاک خورده ی رویاهام بشکنه و بودنم به

نابودی برسه وتنزل روحم رو برام به ارمغان بیاره من در خدمتم...منتظرش می مونم...هر چه

پیش آید خوش آید!!!

می گن این کارم خرد شدن حس و وجودمو در بر داره اما من قبول ندارم...نگو یه دنده ام که

می گم طعم شکستن و خرد شدن برام نا آشناست و مبهم پس جلودارم نباش.

خودمم نمی فهمم چمه!!!از درکش عاجزم!!!پس چرا نمیای؟!!

بیا...بیا و منو با آن سوی پرده ها هم آغوش کن."

برگه حالا درست شبیه منو زمین بود اما گویاتر از ما در اوج سکوت فریادش آسمانها رو

در هم می شکست...آخه سکوتش حس عاجزانه ی یه بی دله حبس شده در خیال وصال رو

فریاد زنان نجوا می کرد. 

+ بدست گرفتن قلم Fri 29 Jun 2007 با قلم بی دل |

وصال بی پایان

روزگار غریبی است

غربتش مرا به خود عادت داده

غربتی که جز من پذیرای ما نیست

صبح که می آید شب نیز به دنبالش است

زندگی خالی می شود و بندگی جاری

اوج می گیرند و در نهایت بی حس می شوند و

بی تابانه تمنای پایان دارند

پایانش کی می رسد نمی دانم اما بر این واقفم

که بی قرار وصال بی پایانم

 

+ بدست گرفتن قلم Mon 11 Jun 2007 با قلم بی دل |

 سلام هستیه من

               دیریست که دلدار پیامی نفرستاد          ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد

   

 دایی جونم دیوان حافظ کنارم بود به نیتت تفال زدم بیت اولش را برات نوشتم.

 نمی دونم چی شد اما همون موقع بلند شدم دفترمو آوردم و شروع به نوشتن کردم. خیلی

 نوشتم...خیلی...خودت خوب می دونی در این چند وقت حسی برای نوشتن 

 نداشتم برا خودم هم عذاب آور بود اما...اما امشب کولاک کردم...اینقدر نوشتم که دستم

 خسته شد!

 دلم نیومد شب پر ستارت اینقدر تاریک باشه اومدم و یکی از نوشته هامو ثبت کردم دایی نمی

 خوای تشویقم کنی؟

 می دونم که همه چیزو میدونی و می دونی که می دونم که می دونی... شوخی کردم بابا

 به دل نگیر تو که اینقدر زود رنج نبودی عشق من...خیلی وقته از ته دل نخندیدم خواستم یکم

 بخندیم که به قول بچه ها ضد حال زدی!

 راستی عزیزم سیم فروردین تولدت را جشن گرفتم...من بودم و عکسات با یه کیک شکلاتی

 دایی جونم نبودی شمع تولدتو فوت کنی...شمع آب شد اما تو...ای بابا بهتره بگذریم!

 قول می دم عکسای روز تولدتو حتما در آلبوم عکس شب پر ستارت درج کنم.

 داییه خوبم خیلی خستم  اما دلم برا سوز دل هم تنگ شده می رم بهش سر بزنم!

                                         می بوسمت مهربونم

+ بدست گرفتن قلم Mon 7 May 2007 با قلم بی دل |

 سلام آبی آسمونم

 مهربونم دلم می خواست همه ی نوشته هامو به شب پر ستارت بیارم تا شاید دلم آروم بگیره.

 اما چند شبی می شه که تصمیم گرفتم بعضی از نوشته هامو برا دل تنگم بنویسم و در دفتر

 دلتنگیام نگهشون دارم شاید یه روز یکی پیدا بشه تا نوشته های سیاهمو در یه شب بی ستاره

 ثبت کنه!

 داییه خوبم خوب می دونی دیشب از دلتنگی چه حالی داشتم اما هنوز برام عجیبه دایی محسنی

 که طاقت دیدن یه قطره اشکمو نداشت تو این سالها که گریه های بی صدام به ناله و زاریه

 شبانه رو آورده نه تنها طاقت آورده بلکه بی صدا تر از همیشه نگام می کنه!

 آخه دایی محسنم چه جوری دلت اومد به این زودی حضور گرمتو ازم بگیری؟من که هنوز

 عاجزانه به بودنت نیاز دارم راهی جز پناه آوردن به اتاق تاریکه دلتنگیام ندارم!

 دیروز از سمیرا خواستم باهام به محله ی قدیم بیاد همون جایی که تمام آرزوهام شدن یه رویا

 رویایی که شده یه قاب خاک خورده...اومدم اما باز با نبودنت مواجه شدم دایی تو اون لحظه

 دلم می خواست چشمامو ببندمو وقتی باز کردم گرمای دستتو حس کنم...چشمامو بستمو وقتی

 بازشون کردم  دستام می لرزیدن!

 یادته اون موقعها هر وقت برات می خندیدم و شعر می خوندم با یه بوسه بغلم می کردی و

 می بردیم به اون پارکه سر کوچه؟! آره قربونت برم زیر لب شعرمو زمزمه کردم اما بغض

 مهلت لبخند و ازم گرفت به خدا دسته خودم نبود نمی دونستم اینبار برا نبودنت لبخند بزنم یا

 برا بودنم!

 رفتمو مثل همیشه رو نیمکت روبه روی تابها نشستم اون موقعها همیشه کنارم می شستی اما

 حالا عکسی که همیشه همراهمرو کنارم گذاشتم... یه دختر کوچولوبا موهای مشکی که باد

 باهاشون بازی می کرد تاب می خورد و بلند بلند می خندید یه آقایی هم که تو خنده هاش

 شریک شده بود کنارتاب ایستاده بود و گه گداری در کنترل کردن تاب به اون دختر کوچولو

 کمک می  کرد.

 نفهمیدم چی شد اما با صدای گریه ی دخترک از حال خودم بیرون اومدم اون آقا بغلش کرد و

 در حالی که موهای دخترک رو کنار می زد بوسیدش...دایی می دونی در اون لحظه چی

 شنیدم؟ فقط بدون آسمانها بر دلتنگیام ریختن و بی قرارترم کردن!

 اون آقا به دختر کوچولوی گریونمون گفت:

                               مریم جون گریه کنی دایی می میره ها

+ بدست گرفتن قلم Mon 16 Apr 2007 با قلم بی دل |

سلام تنهای من

دایی به خدا دست خودم نبود...نشد که بیام عزیز دلم...قول می دم جبران کنم می شه باهام

آشتی کنی؟

اونقدر دلم برا شب پر ستارت تنگ شده بود اما چاره ای نداشتم...تو این شبها مثل گذشته ها

تو دفتردلتنگیهام برات می نوشتم اما حس بدی داشتم!

نمی دونم چرا اما همش احساس می کنم باهام غریبه شدی...دیگه دوستم نداری؟همیشه وقتی

تو تنهاییم برات می نوشتم دلتنگیام جاشونو به دلخوشیام می دادن اما تو این چند وقت نه تنها

دلتنگیام آروم نمی شدن بلکه دلتنگتر از قبل  می شدم!

قربونت برم دلم برا ستاره های تنهاییت هم یه ذره شده بود اما افسوس...وقتی اومدم جای

خیلیاشون خالی بود...می دونی فکر می کنم این رسم زمانست و من حق شکایت ندارم!

اما مهربونم زیباترین لحظه ی سالم زمانی بود که جمعه ی اول سال اومدم به دیار آشنایی و

باز هم سنگ قبری با نامی آشنا رو بوسیدم... دو تا گلدون با گلهای بنفش رنگه زیبا بالای

سنگ قبرت و یک سبزه روی اون بود که متعجبم کرد اما بعد از خوندن نوشته ی روی کارت

سفید رنگی که بین گلهای یکی از اون گلدونها بود کم و بیش متوجه شدم چه کسی یا کسانی

بهت سر زدن...دایی خوبم خالصانه ازشون ممنونم و تا دنیا دنیاست این محبت یکتاشون رو

فراموش نخواهم کرد!

دایی جونم از لحظه ای که سال تحویل شد جای خالیت خیلی بیشتر از پیش به چشم اومد.

وقتی همه رفتیم خونه ی بابا بزرگ...نشستیم سر میز هفت سین اونقدر گریه کردم که حد نداره

الهی بمیرم همرو ناراحت کردم حتی علی کوچولویی که تاره پنج سالشه و عمو محسنشو فقط

تو عکسا دیده!

روز سیزدهم عید هیچکس نبود که باهاش سبزه هارو گره بزنم...آّسمون هم دلش مثل من گرفته

بود اونم منو همراهی کرد...توی اون روز پر هیاهو منو آسمون باهام گریه می کردیم.

من برا دلتنگی نبودنت اون برا دلخوشی یار همیشگیش زمین!

نوشته ی روی کارت که برای خودت بود و برام خیلی ارزشمنده اینه دایی جونم:

           دایی محسن اومدم ستاره هارو باهم بشمریم

+ بدست گرفتن قلم Sun 8 Apr 2007 با قلم بی دل |

سلام عزیزترینم

مهربونم امسال هشتمین سالیه که فرا رسیدن بهار  را بدون حضور بی همتات باید

 جشن بگیرم.

تو این هشت سال نزدیک تحویل سال که می شه دلم اونقدر می گیره که آرزو می کنم

 سال تحویل نشه زمان بایسته حداقل برای من اما...اما دایی جونم سال که تحویل می شه

هیچ جشن و تبریک و هدیه و...به همراهش میاد هر چند بازهم داییه من...تو نیستی!!!

تا اون زمان که تو خیال خام خودم زنده بودی اما ازم کیلومترها فاصله داشتی با عکست

 سال را تحویل می کردم و حالا هم که می دونم اما نمی تونم درک کنم که دیگه نیستی

 و آسمانها با من فاصله داری باز هم باهمون عکست و قطره های اشکم سال را تحویل

 می کنم!

دایی تو این چهار سال تو هفت سین خودت را داری درست مثل اون موقعها...با این تفاوت که

حالا این هفت سین تو اتاق کوچیک منه که پر از یادگاری های توست و جای گرمای حضورت

 برق نگاهت تو قاب عکس روی کتابخونست...داییه خوبم من امشب تا صبح باهات حرفها

 دارم.

از همینجا یاد اون دوران می پرم تو بغلت و تا جایی که توان دارم می بوسمت تا خوابم ببره!

راستی عیدیه من چی می شه؟عیدیه تو پیش من برای همیشه محفوظه علاوه بر اون در

سوز دل برات یادگاری هم گذاشتم عسلم!!!

قربونه چشات برم عیدت مبارک  

+ بدست گرفتن قلم Tue 20 Mar 2007 با قلم بی دل |

                 سلام مهربونم

                امشب دیگه دلو زدم به دریا اومدم بنویسم اما اینبار می خوام حرف های دلمو

              برات بنویسم نه دست نوشته هایی که هر شب ساعت ها تو خلوت خودم

              زمزمشون می کنم تا شاید...!

              تا جایی که من یادمه از ۷سالگی تا حالا روزی نبوده که اسمت به زبونم نیاد

             اما دایی خیلی بدی که به این راحتی منو فراموش کردی...یعنی دوستم نداشتی؟

              آخ دایی اگه بدونی چه حالی می شم وقتی صدات می زنم وقتی ازت حرف

              می زنم وقتی می گم "دایی...دایی محسن...دایی محسنم"!!!

              دایی به خدا به جونه خودددد...می بینی دایی هنوز یاد نگرفتم که دیگه نمی

              تونم جونتو قسم بخورم ای بابا دایی سالهاست که دارم با خودم کلنجار می رم

              اما هر بار به خودم می گم برو بچه وقته خوابه!!!

              دایی به روحت قسم دلم برا اون شبایی که کنارم بودی و برام قصه می گفتی 

              باهام ستاره هارو می شمردی و برا هر کدومشون اسم می زاشتی یک ذره شده

              آره داییه من دارم از اون شبایی می نویسم که با هم رو پشت بوم خونه ی مامان

              بزرگ اینا عالمی داشتیم...بهتره بگم من عالمی داشتم بی وفا...!

              خیلی دلم هوای اون موقع هارو کرده دایی...اما چه فایده دیگه نه داییم هست نه

              خونه که حداقل به یاد اون شبها برم رو پشت بومش هرچند که دیگه اون خونه بی

              تو صفایی نداشت...به هر گوشش که نگاه می کردم خاطرات با تو بودن رو می 

              دیدم...حالا هم هر بار که از جلوی درش رد می شم تورو می بینم که جلوی در

             وایسادی می خندی و بهم می گی: دایی بدو بیا تو تابرات قصه بگم...!

             دایی حاظرم همه ی دنیامو بدم تا ۱ بار دیگه فقط برا یک لحظه اون چشای نازتو

             ببینم اما این بار نمی خوام اشک تو چشات باشه دایی!

             آخی دایی جونم یادت میاد هر بار که باهام حرف می زدی بهم می گفتی :

             اگه این گوشای کوچولوی تو نبود اون وقت کی به درد دل محسن گوش می داد...

             الهی که من قربونه اون دلت برم...الهی من فدای اون تنهاییات بشم الان می فهمم

              اون موقعها چی می گفتی عمر من...دایی به خدا خیلی دلم می خواست ۱روز

              مرهمی بر دردت بشم اما...اما دایی هنوز که هنوزه باورم نمی شه که تو...داییه

              من خاکو مرهم دردات کردی و منو تو ناباوریام رها کردی........!

+ بدست گرفتن قلم Sat 17 Mar 2007 با قلم بی دل |

...

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

این حل معما را نه تو دانی و نه من

از پس پرده ی گفتگوی من و توست

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

*

می روم دور که با دنیای خود خلوت کنم

باید آخر من به این بیگانگی عادت کنم

                                                                                               *دایی محسن*

+ بدست گرفتن قلم Sat 10 Mar 2007 با قلم بی دل |

...

امان روزی که در قبرم نهند تنگ

به بالینم نهند خشت و گل و سنگ

نه پای آن که بگریزم به جایی

نه دست آن که با موران کنم جنگ

*

دلا غافل ز صبحانی چه حاصل

مطیع نفس شیطانی چه حاصل

بود قدر تو افزون از ملائک

تو قدر خود نمی دانی چه حاصل

                                                                             *دایی محسن* 

+ بدست گرفتن قلم Tue 6 Mar 2007 با قلم بی دل |

درد مبهم

آن شب فقط غم را به نامم کرده بودند

یک سینه ماتم را به نامم کرده بودند

محصول من از عشق و از احساس این بود

یک درد مبهم را به نامم کرده بودند

گفتند تو لایق ترین فرد بهشتی

نصف جهنم را به نامم کرده بودند

                                                                                 *دایی محسن*

+ بدست گرفتن قلم Thu 1 Mar 2007 با قلم بی دل |

صبر کن

تخم کاشتن در زمین شوره زار بی حاصل است

صبر کن تا یک زمین حاصلی پیدا کنی

گوهر خود را مزن به سنگ هر نا قابلی

صبر کن گوهر شناس قابلی پیدا شود

بارها گفتم به تو که در این گلشن گل یکرنگ نیست

از چه می ترسی که بالای سیاهی رنگ نیست

صاحب اصل و نسب در گردش دوران زر است

معتصب خون می خورد تیغی که صاحب گوهر است

کره اسب از نجابت پشت مادر می رود

کره خر از خریت پیش پای مادر است

آهن و فولاد هر دو از یک معدن آیند برون

آن یکی شمشیر گردد این یکی نعل خر است

                                                                               *دایی محسن*

+ بدست گرفتن قلم Fri 23 Feb 2007 با قلم بی دل |

زمان

گرچه عمریست که با دربه دری همزادیم

باز در دام فراگیر زمان افتادیم

باز هم گوشه ی چشمی به ترحم نگشود

روزگاری که در آن عمر هدر می دادیم

غل و زنجیر هوس حلقه به پامان دارد

گرچه در باور بیهوده ی خود آزادیم

کوچه ی همسفر عشق به بن بست رسید

بی سبب نیست که در دام زمان افتادیم

                                                                *دایی محسن*

+ بدست گرفتن قلم Thu 22 Feb 2007 با قلم بی دل |

پرده ی پندار

پشت شیشه باد شبرو جار می زد

برف سیمین شاخه ها را بار می زد

پیش آتش یار مهوش نرم نرمک تار می زد

جنبش انگشتهای نازنینش

به چه دلکش. به چه موزون رقصهای تار و گلگون بر رخ دیوار می زد

موج های سرخ می رفتند بالا روی پرده

بچه گربه جست می زد سوی پرده

جام های می تهی بودند از بزم شبانه لیک لبریز از ترانه

توله ام با چشمهای تابناکش

من نمی دانم چه ها می دید در رخسار آتش

ابرهای سرخ و آبی. روزهای آفتابی چون دل من

پنجه ی نرم نگار خوشگل من بسته می شد. باز می شد

جان من لرزنده از ماهور و از شهناز می شد

چشمهایم می شدند از گرمی بسته ز ریشه

پلک ها از خواب خوش می آمدند آهسته پایین

در بهشتی پاک و موزون. ای زمین بدرود با تو

سوی یک زیبایی نو. سوی پرتو

دور از تاریکی و شب. دور از بیماری و تب

دور از نیرنگ هستی. رنج پرستی. تیره روزی

کشمکش.دیوانگی.بی خانمانی.خانه سوزی

دارد اینجا آشیانه.آرزوی مغز پاک و کودکانه

دارد اینجا زندگانی

دور از آزادی دیوار  زندان

دور دور از درد پنهان

دور گفتم.دور گفتم.سوی خوشبختی پریدم

پس چرا ناگه صدای توله ی خود را شنیدم

چشم ها را باز کردم آه....... دیدم

یار رفته.تار رفته

آن همه آهنگ خوش از پرده ی پندار رفته

بر درخت آرزوی کهنه ی من خورد تیشه

نو نهال آرزوی تازه ام کنده شد ز ریشه

پشت شیشه

باز برف سیم پیکر شاخه ها را بار می زد

باز باد مست خود را بر در و  دیوار می زد

در رگ من نبض حسرت تار می زد

                                                                                   *دایی محسن*

+ بدست گرفتن قلم Mon 19 Feb 2007 با قلم بی دل |

نامه

نامه را گر می بری قاصد زبانی هم بگو

نامه را آهسته بگشا دل بر آن پیچیده است

دل به دست غیر دادن راستی دیوانگیست

من پشیمانم ولی خود کرده را تدبیر نیست

بس که کردم فکر لیلی عاقبت مجنون شدم

کشتی بهر جنون را لنگری در کار نیست

در بیابان محبت رهبری در کار نیست

عاشق شوریده را سیم و زری در کار نیست

خانه ی دل را به هر معماری دادم من نشان

گفت روی این ویرانه دیگر قابل تعمیر نیست

                                                                                  *دایی محسن*

+ بدست گرفتن قلم Fri 16 Feb 2007 با قلم بی دل |

حسرت

به تنهایی به زندان ستم مردن

دل خود از فشار محنت آزردن

 

چو گل در انتظار قطره ای باران

ز خشکی در مسیر باد پژمردن

 

نشستن در میان آتش هجران

ستاره تا سحر چون اشک بشمردن

 

گرفتن در بغل زانوی حسرت را

به چاک سینه سر را تا گلو بردن

 

به غربت در میان نا مرادیها

به شهر بی کسی یکباره افسردن

 

به دریای پر از امواج سختیها

تن خود را به موج غصه بسپردن

                                                                              *دایی محسن*

+ بدست گرفتن قلم Tue 13 Feb 2007 با قلم بی دل |

زندگی دوباره

زندگی گاهی به کویری می ماند که باران سالهاست به آن نباریده

و تو گویی مدتهاست با عطش خو گرفته ای

و گاهی خاطره ی سرابی خستگی را بر تنت می نشاند.

باورت نمی شود که یکباره این صحرای تشنه

با سلام دوباره ی ابر و باران

طراوت را بازیافته است؟

آنگاه که نم نم باران زمین عطشناک را مرطوب می کند

می نگری که چه زیبا جوانه های سبز امید دوباره سر بر می آورند

و تو را....

آری تو را نویدی دوباره برای زندگی می دهند!

                                                                                                    *دایی محسن*

+ بدست گرفتن قلم Sat 10 Feb 2007 با قلم بی دل |

ما

ما انسانیم- تقدیر خویش را خود رقم می زنیم

ما ستون دنیاییم

اگر بخواهیم- هر هنگام که بخواهیم

می توانیم شاد سازیم یکدیگر را

اگر من سخنان دلنشین بگویم به تو

و تو آهنگی بنوازی برای من و  ترانه ای بخوانی

گم می شود غم و غصه از میانمان

آنگاه می توانیم بیاوریم بهار را

ما انسانیم-در دست ماست بدبختی

مسبب بلا و شر خودمانیم

گاه ناتوان از سخن گفتنیم-گاه یکدیگر را درک نمی کنیم

و می بریم شاخه ای را که خود بر آن نشسته ایم

اگر بخواهیم قادریم از یکدیگر دور کنیم اجل را

اما دنیا را به زرادخانه ای تبدیل کرده ایم

و نیز ممکن است دنیا را به تلی از خاکستر تبدیل کنیم

ما انسانیم-هر آنچه هست در دنیا-دشوار و آسان

سر خم می کند در برابر ما-ما تواناییم بر همه چیز

اما من از یک چیز حیرانم

چگونه است که ما در برابر خویش ناتوانیم...

                                                                         *دایی محسن*

+ بدست گرفتن قلم Thu 8 Feb 2007 با قلم بی دل |

                                                     بالای دار

                نمی دانم چرا گردیده قلبم بی قرار امشب

                                                           اجل گویا کشد هر لحظه بهرم انتظار امشب

              که ...... جوان را می برند بالای دار امشب 

                                                            الا  ای  مادر زارم  چرا هستی فغان  امشب

               تو  حق داری بنالی از برایم زار زار  امشب 

                                                          که ...... جوان را می برند بالای دار امشب 

               به جای رخت دامادی به پا پی چیده زنجیرم

                                                            به جای خنده و شادی برون شد آه شبگیرم

               برو ای مدعی شادی مکن که این بود تقدیرم

                                                            به پیش چشم بدخواهان همی مردانه می