زندگی دوباره
زندگی گاهی به کویری می ماند که باران سالهاست به آن نباریده
و تو گویی مدتهاست با عطش خو گرفته ای
و گاهی خاطره ی سرابی خستگی را بر تنت می نشاند.
باورت نمی شود که یکباره این صحرای تشنه
با سلام دوباره ی ابر و باران
طراوت را بازیافته است؟
آنگاه که نم نم باران زمین عطشناک را مرطوب می کند
می نگری که چه زیبا جوانه های سبز امید دوباره سر بر می آورند
و تو را....
آری تو را نویدی دوباره برای زندگی می دهند!
*دایی محسن*