نقش تو
وصال بی پایانروزگار غریبی استغربتش مرا به خود عادت دادهغربتی که جز من پذیرای ما نیستصبح که می آید شب نیز به دنبالش استزندگی خالی می شود و بندگی جاری اوج می گیرند و در نهایت بی حس می شوند وبی تابانه تمنای پایان دارندپایانش کی می رسد نمی دانم اما بر این واقفمکه بی قرار وصال بی پایانم
وصال بی پایان
روزگار غریبی است
جوان رفتم ز دنیا با هزاران آرزو بر دل بزیر خاک کردم با دو صد اندوه و غم منزلگذر آرید اگر بر خاک من از راه غمخواری به الحمدی مرا یاد آورید ای محرمان دل ° دایی محسن °
ღ•.¸,¸¸,¤° بی دل °¤,¸¸,¸.•ღ
ღتوکاღ ღقاب رویاღ ღمثل فریادღ ღبانوی بیدلღ ღغریب آشناღ ღغریبی آشناღ ღهوای بارونیღ ღگل آفتابگردونღ ღسایه ی عشقღ ღنوشته های منღ ღریحانه ی آسمانღ ღما هيچ بوديم تا به ابد .....ღ ღ•.,¤°آلبوم ستاره ي غريب°¤,.•ღ