تبليغاتX

/* نقش تو -


وصال بی پایان


روزگار غریبی است


غربتش مرا به خود عادت داده

غربتی که جز من پذیرای ما نیست

صبح که می آید شب نیز به دنبالش است

زندگی خالی می شود و بندگی جاری

اوج می گیرند و در نهایت بی حس می شوند و

بی تابانه تمنای پایان دارند

پایانش کی می رسد نمی دانم اما بر این واقفم

که بی قرار وصال بی پایانم


+ بدست گرفتن قلم Mon 11 Jun 2007 با قلم بی دل |

جوان رفتم ز دنیا با هزاران آرزو بر دل

بزیر خاک کردم با دو صد اندوه و غم منزل

گذر آرید اگر بر خاک من از راه غمخواری

به الحمدی مرا یاد آورید ای محرمان دل

° دایی محسن °


ღ•.¸,¸¸,¤° بی دل °¤,¸¸,¸.•ღ



ღ•°يگانه ستاره هاي تنهاييش°•ღ