سلام
امشب حس غریبی در وجودم موج می زنه حسی غریب که آشکارا آشنای غربت خیال
گشته و مدام برای عبور از سرازیریه ابهام توهم را به تجسم وا می دارد.
با این حس غریب سالهاست که آشنای دیرینم امشب همان شبی است که برای
فرارسیدنش درپس ایام لحظه شماری می کردم شبی که یگانه ی من آغوش پر مهرش
را به وسعت بی کرانه ها گشوده و مرا فرا می خواند تا طلب کنم آنچه را که طالبم.
چشمانم را در تاریکی خلوتم می بندم فروغ شعله ی شمع نیم سوز را حس می کنم
دستانم گرمای عجیبی دارند کاش می شد نور چشمانم را با این همه مهربانی و لطف
درآمیزم.
باز مثل همیشه دلم زمزمه کنان فریاد می زند...
یگانه ی مهربان من بهترین ها را برای یگانه هایت آرزومندم...در انتظارم
ای بهترینم ازانتظار آمدنش آسوده خاطرم کن و بی کرانه های وجودش را در برابر
دیدگانم ظاهر گردان.