...
از آن زمان که بر این آستان نهادم روی
فراز مسند خورشید تکیه گاه من است
مگر به تیغ اجل خیمه برکنم،ورنه
رمیدن از دولت،نه رسم و راه من است
...
جسارت قلمم را در درگاه ابدیت بپذیر و فقر خیالم را با غنیمت مهرت به بلندای سایبان
آسمان گردان.
غریبانه و عاجزانه از نگاهت تا سراپای وجودت را می ستایم،ای یار خراباتی من،از
من مرنج و روی مگردان که در هوای زمزمه ی فریاد دلت بی دل ترینم.
منه بی دل دیوانه وار سر سپرده ی غوغا ی بی کرانه هایت شده ام،آرامشی را نصیبم
کن تا در هوای دلم موج دلدادگی بی دل هیاهو کنان مهر و مه را در هم شکند و
ستاره باران شبهایت را به نظاره نشیند.
