++++++++++دست نوشته ها ی عزیزترینم....
بالای دار
نمی دانم چرا گردیده قلبم بی قرار امشب
اجل گویا کشد هر لحظه بهرم انتظار امشب
که ...... جوان را می برند بالای دار امشب
الا ای مادر زارم چرا هستی فغان امشب
تو حق داری بنالی از برایم زار زار امشب
که ...... جوان را می برند بالای دار امشب
به جای رخت دامادی به پا پی چیده زنجیرم
به جای خنده و شادی برون شد آه شبگیرم
برو ای مدعی شادی مکن که این بود تقدیرم
به پیش چشم بدخواهان همی مردانه میمیرم
طلوع صبحدم شد چــــو ســـربازان مـــهیــا
که ... جوان را می بـــرند بـــالای دار امـــشــب
-دایی محسن-