سلام هستیه من

 دیریست که دلدار پیامی نفرستاد          ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد

                                

دایی جونم دیوان حافظ کنارم بود به نیتت تفال زدم بیت اولش را برات

نوشتم.

نمی دونم چی شد اما همون موقع بلند شدم دفترمو آوردم و شروع به نوشتن

کردم. خیلی نوشتم...خیلی...خودت خوب می دونی در این چند وقت حسی برای

نوشتن نداشتم برا خودم هم عذاب آور بود اما...اما امشب کولاک

کردم...اینقدر نوشتم که دستم خسته شد!

دلم نیومد شب پر ستارت اینقدر تاریک باشه اومدم و یکی از نوشته هامو ثبت

کردم دایی نمی خوای تشویقم کنی؟

می دونم که همه چیزو میدونی و می دونی که می دونم که می دونی... شوخی

کردم بابا به دل نگیر تو که اینقدر زود رنج نبودی عشق من...خیلی وقته از

ته دل نخندیدم خواستم یکم بخندیم که به قول بچه ها ضد حال زدی!

راستی عزیزم سیم فروردین تولدت را جشن گرفتم...من بودم و عکسات با یه

کیک شکلاتی دایی جونم نبودی شمع تولدتو فوت کنی...شمع آب شد اما تو...ای

بابا بهتره بگذریم!

قول می دم عکسای روز تولدتو حتما در آلبوم عکس شب پر ستارت درج کنم.

داییه خوبم خیلی خستم  اما دلم برا سوز دل هم تنگ شده می رم بهش سر

بزنم!

                                         می بوسمت مهربونم