سلام آبی آسمونم،
مهربونم دلم می خواست همه ی نوشته هامو به شب پر ستارت بیارم تا شاید
دلم آروم بگیره.
اما چند شبی می شه که تصمیم گرفتم بعضی از نوشته هامو برا دل تنگم
بنویسم و در دفتر دلتنگیام نگهشون دارم شاید یه روز یکی پیدا بشه تا
نوشته های سیاهمو در یه شب بی ستاره ثبت کنه!
داییه خوبم خوب می دونی دیشب از دلتنگی چه حالی داشتم اما هنوز برام
عجیبه دایی محسنی که طاقت دیدن یه قطره اشکمو نداشت تو این سالها که
گریه های بی صدام به ناله و زاریه شبانه رو آورده نه تنها طاقت آورده
بلکه بی صدا تر از همیشه نگام می کنه!
آخه دایی محسنم چه جوری دلت اومد به این زودی حضور گرمتو ازم بگیری؟من
که هنوزعاجزانه به بودنت نیاز دارم راهی جز پناه آوردن به اتاق تاریکه
دلتنگیام ندارم!
دیروز از سمیرا خواستم باهام به محله ی قدیم بیاد همون جایی که
تمام آرزوهام شدن یه رویا رویایی که شده یه قاب خاک خورده...اومدم اما
باز با نبودنت مواجه شدم دایی تو اون لحظه دلم می خواست چشمامو ببندمو
وقتی باز کردم گرمای دستتو حس کنم...چشمامو بستمو وقتی بازشون
کردم دستام می لرزیدن!
یادته اون موقعها هر وقت برات می خندیدم و شعر می خوندم با یه بوسه بغلم
می کردی و می بردیم به اون پارکه سر کوچه؟! آره قربونت برم زیر لب شعرمو
زمزمه کردم اما بغض مهلت لبخند و ازم گرفت به خدا دسته خودم نبود نمی
دونستم اینبار برا نبودنت لبخند بزنم یا برا بودنم!
رفتمو مثل همیشه رو نیمکت روبه روی تابها نشستم اون موقعها همیشه کنارم
می شستی اما حالا عکسی که همیشه همراهمرو کنارم گذاشتم... یه دختر
کوچولوبا موهای مشکی که باد باهاشون بازی می کرد تاب می خورد و بلند
بلند می خندید یه آقایی هم که تو خنده هاش شریک شده بود کنارتاب ایستاده
بود و گه گداری در کنترل کردن تاب به اون دختر کوچولو کمک می کرد.
نفهمیدم چی شد اما با صدای گریه ی دخترک از حال خودم بیرون اومدم اون
آقا بغلش کرد و در حالی که موهای دخترک رو کنار می زد بوسیدش...دایی می
دونی در اون لحظه چی شنیدم؟ فقط بدون آسمانها بر دلتنگیام ریختن و بی
قرارترم کردن!
اون آقا به دختر کوچولوی گریونمون گفت:
مریم جون گریه کنی دایی می میره ها![]()