...

با کسی هرگز نـگویم درد دل

 

روح پاکت را نمی سازم کسل

...

 

بر تن خورشید می پیچد به ناز،چادر نیلوفری رنگ غروب.


تک درختی خشک،در پهنای دشت تشنه می ماند در این تنگ غروب.


از کبود آسمان ها روشنی می گریزد جانب آفاق دور.


در افق،بر لاله ی سرخ شفق می چکد از ابرها باران نور.


می گشاید دود شب آغوش خویش،زندگی را تنگ می گیرد به بر.


باد وحشی می دود در کوچه ها،تیرگی سر می کشد از بام و در.


شهر می خوابد به لالای سکوت،اختران نجواکنان بر بام شب،


نرم نرمک باده ی مهتاب را،ماه می ریزد درون جام شب.


نیمه شب ابری به پهنای سپهر،می رسد از راه و می تازد به ماه.


جغد می خندد به روی کاج پیر،شـاعـری می ماند و شامی سیاه.


در دل تاریک این شب های سرد،ای اٌمــیـــد نا اٌمــیــدی های من،


برق چشمان تو همچون آفتاب،می درخشد بر رخ فردای من.

...

خوش گرفتی از من بی دل سراغ


یاد من کن تا کـه سـوزد این چـراغ

...