سلام عزیزترینم
مهربونم امسال هشتمین سالیه که فرا رسیدن بهار را بدون حضور بی همتات
باید جشن بگیرم.
تو این هشت سال نزدیک تحویل سال که می شه دلم اونقدر می گیره که آرزو می
کنم سال تحویل نشه زمان بایسته حداقل برای من اما...اما دایی جونم سال
که تحویل می شه هیچ جشن و تبریک و هدیه و...به همراهش میاد هر چند بازهم
داییه من...تو نیستی!!!
تا اون زمان که تو خیال خام خودم زنده بودی اما ازم کیلومترها فاصله
داشتی با عکست سال را تحویل می کردم و حالا هم که می دونم اما نمی تونم
درک کنم که دیگه نیستی و آسمانها با من فاصله داری باز هم باهمون عکست و
قطره های اشکم سال را تحویل می کنم!
دایی تو این چهار سال تو هفت سین خودت را داری درست مثل اون موقعها...با
این تفاوت که حالا این هفت سین تو اتاق کوچیک منه که پر از یادگاری های
توست و جای گرمای حضورت برق نگاهت تو قاب عکس روی کتابخونست...داییه
خوبم من امشب تا صبح باهات حرفها دارم.
از همینجا یاد اون دوران می پرم تو بغلت و تا جایی که توان دارم می
بوسمت تا خوابم ببره!
راستی عیدیه من چی می شه؟عیدیه تو پیش من برای همیشه محفوظه علاوه بر اون
در سوز دل برات یادگاری هم گذاشتم عسلم!!!
قربونه چشات برم عیدت مبارک ![]()