+++دست نوشته ها ی عزیزترینم....
نام
دانی چه کردم؟
سنگی به حسرت بر مزار خود نهادم.
بر سنگ گورم کنده شد نام غریبی...
حال بر آن گوری که کس را زان خبر نیست
حتی نگاه ماه را بر آن گذر نیست
یک سنگ برجاست
یک نام پیداست
دانی چه کردم تا ناله ی غم خشک گردد در بین لب؟
لبها فشردم خنده مستانه کردم
اشک نهانی ریختم بر دامن شب
خود به بی دردی و دریغ افسانه کردم.
چون من کسی نا آشنا با خویشتن نیست
او مرد در من...آن که با من مانده...من نیست.
در دل کسی هرگز نجست از من نشانی
هر چند هر جا نامی از من در میان بود
بر سنگ گورم نقش نام ناشناسی
بازیچه ی رقص نگاه دیگران شد.
نامی شدم بر سنگ گور خویشتن خفتم
این راز را در سینه ی گورم نهفتم
بس مارها بر سنگ من دندان فشردند
من بی گناهم گر چه مارها زود مردند.
حال بر آن گوری که کس را زان خبر نیست
حتی نگاه ماه را بر آن گذر نیست
یک سنگ بر جاست
یک نام پیداست
-دایی محسن-